۷ مطلب با موضوع «کجای راهی؟» ثبت شده است

کجای راهے؟ ( قسمت چهارم)

سلام :)

خواستم بگم که واسه قسمتای بعدی، قراره رمز گذاشته بشه! واسه امنیت بیشترمون :/

هر کس که مایلِ رمان رو دنبال کنه، برای قسمت های بعد، می‌تونه با یه پیام خصوصی رمز رو بخواد :)


***

برای خوندن قسمت سوم

***

قسمت چهارم


اون شخص که حالا حواسش به رو به روش بود و دیگه من رو نگاه نمی‌کرد با لبخند در جواب اون صدا گفت:

- نه استاد تا شما بیاین و بخواین بیرونُ ببین، وقت کلاس گرفته میشه؛ بذارین خودم واستون توضیح بدم..

همونطور متعجب نگاش میکردم! کنجکاو از اینکه

  • خرگوشک :)
  • شنبه ۲۳ دی ۹۶

کجاے راهی؟ ( قسمت سوم)

سلااام :)

ممنونم از همه ی کسایی که رمان رو دنبال می‌کنن ^___^


***

برای خوندن قسمت دوم :)

***

قسمت سوم


دلم میخواست هنوز بخوابم ولی مگه این آرمان میذاشت؟ مثل همیشه عین مگس کنار گوشم وزوز میکرد!

- آسا.. چقد میخوای بخوابی؟ بیدار شو دیگه! اینجا پارچ آب نیست که بیارم رو سرت خالی کنم..

خواستم پتو رو، رو سرم بکشم ولی همینکه 

  • خرگوشک :)
  • شنبه ۱۶ دی ۹۶

دختری شبگردُ تندُ تلخُ گلرنگ است و مست ... گر بیابیدش به سوی خانهٔ حافظ بَرید

جلد رمان کجای راهی

امشبُ میخوام تا صبح بنویسم، تا صبـح بنویسم، تا صبــح بنویســـــم :))

  • خرگوشک :)
  • چهارشنبه ۱۳ دی ۹۶

کجای راهی؟ ( قسمت دوم)

سلام @_@

ببخسید کم هستم و نیستم!

قسمت دوم قرار یود یکم زودتر گذاشته بشه ولی یکم دیر شد؛ بازم به بزرگی و بزرگواری خودتون عفو کنین :))

****

برای خوندن قسمت اول رمان :)

*****

قسمت دوم


- آهای آسا.. آساااا پاشو دختره‌ی خوابالو.. پاشو که الان عمه طلی میادا... نگاش کن چطور گرفته خوابیده! دهنش که اندازه غار بازه.. یه لنگش اینوره، یه دستش اونور.. خروپفشم که یه فیلُ از پا درمیاره!

  • خرگوشک :)
  • جمعه ۸ دی ۹۶

کجای راهی؟ (قسمت اول:))

سلاااام.. ^_^ 

اومدیم با قسمت اول؛ امیدوارم که خووب باشهه.. 

قبل اینکه بریم سراغ رمان اول بگم که.. فعلا هفته ای یه قسمت می‌ذارم.. البته هر قسمتشم فکر میکنم بیشترتره از یه قسمت ^^

..

خب با نام و یاد خدا شروع:

( حالا انگاری مسابقست! هرکی زودتر بخونه و نظر بذاره برندست :))))


****

قسمت اول

کوله پشتیمو رو دوشم انداختمو خواستم از خونه بیرون برم که مامان‌لیلا سریع خودشو بهم رسوند..

  • خرگوشک :)
  • پنجشنبه ۳۰ آذر ۹۶

وقتی صبر نداری صبح بشه و میخوای همین الان پستتو منتشر کنی :/

سلام :) نصف شبتون بخیر :دی

همونطور که تو پست قبلی گفتم، دوباره شروع کردم به نوشتن.. این‌دفعه سعی دارم در کنار نکات غیر اخلاقیی که بیشتر رمان های امروزی دارن، نکات اخلاقیی هم در رمانم داشته باشم و امیدوارم که موفق بشم :))

امیدوارم همراهیم کنین و بهم انرژی بدین تا از نوشتن ناامید نشم :)) 

خب ازین حرفای پیلیک تیلیک (خودمم نمیدونم ینی چی :/ ) بگذریم.. 

انتقادات شما را هم پذیراییم ^_^ چرا که ممکن است باعث بهتر شدن داستان این بنده ی حقیر بشود :))

راستی شاید اسمشو عوض کنما.. این اسمو همینجوری عجله ای انتخاب کردم :/ اسم هم بهم پیشنهاد بدین ممنون میشم :))

***

خب بریم به خلاصه ای کلی از داستنمون :


"بسم الله الرحمن الرحیم"

دختری که وقتی یازده سالش بود بین مادر و پدرش اختلافاتی پیش اومد و بعد از دوسال که همینطور این اختلافات وجود داشت، پدر و مادرش طلاق میگیرن.. دخترمون اون اولا بعضی روزها پیش پدرش و بعضی روزها پیش مادرش بود.. اما بعداز دو سال، وقتی مادرش خواست دوباره ازدواج کنه، دیگه پیش مادرش نرفت..  پدرش هم چون تاجر بود، اکثر اوقات خارج کشور بود، بخاطر همین پیش پدرش هم نمی‌تونست زیاد بمونه و مکان زندگیش شده بود خونه ی پدربزرگِ پدریش...

***

خــــــــب فکر کنم واسه خلاصه همینقدر کافی باشه.. حالا بازم اگه فکر میکنین خوب نیست می‌تونین انتقاد کنین :)))

قسمت اولشم به زودی میذارم :)
  • خرگوشک :)
  • پنجشنبه ۳۰ آذر ۹۶

کُجـای‌راهـے؟


دوباره دست به قلم شدم @_@

قول می‌دم این‌دفعه کاملـش کنم :))

  • خرگوشک :)
  • چهارشنبه ۲۹ آذر ۹۶