سلام :)

خواستم بگم که واسه قسمتای بعدی، قراره رمز گذاشته بشه! واسه امنیت بیشترمون :/

هر کس که مایلِ رمان رو دنبال کنه، برای قسمت های بعد، می‌تونه با یه پیام خصوصی رمز رو بخواد :)


***

برای خوندن قسمت سوم

***

قسمت چهارم


اون شخص که حالا حواسش به رو به روش بود و دیگه من رو نگاه نمی‌کرد با لبخند در جواب اون صدا گفت:

- نه استاد تا شما بیاین و بخواین بیرونُ ببین، وقت کلاس گرفته میشه؛ بذارین خودم واستون توضیح بدم..

همونطور متعجب نگاش میکردم! کنجکاو از اینکه الان دقیقا چیو میخواد توضیح بده!!

- کمتر مزه بریز بچه.. حواستو جمع کن..

بعد از گفتن این جمله، توسط صدایی که حالا می‌دونستم مطعلق به استادشونِ، صدای خنده ی تعداد کمی از دانشجو های همون کلاس به بیرون اومد..

اون شخص، دوباره نگاهی بهم انداخت؛ چهرش، سنش رو خیلی کم نشون می‌داد! البته نسبت به بقیه ی کسایی که امروز و اینجا دیده بودم.. یهو یه نفر جلوی در ظاهر شد! انگار واسه بستن در، اومده بود. متوجه من که شد، لبخندی زد و از کلاس بیرون اومد! طوری که فرصت فرار رو از من گرفت.. کمی درو نیمه باز گذاشت و گفت:

- پس شما بودی که حواس بچه های کلاس منو پرت کردی؟

تلاش داشتم تعجبمو تو چهرم نشون ندم! آخه قیافش به استادا نمیخورد و خیلی جوون بود! سعی کردم چیزی بگم:

- من.. نه.. یعنی.. من فقط داشتم رد میشدم!

به دستپاچگیم خندید:

- مطمئنی فقط رد میشدی؟ آخه هنوز اینجا واستادی!

اون لحظه فقط میخواستم کلی به خودم بد و بیراه بگم که از کلاس بیرون اومدم.. وقتی دید نه حرفی می‌زنم نه قصد رفتن دارم گفت:

- نکنه با کسی کار داشتی؟

ایندفعه سریع گفتم:

- نه.. ببخشید..

و سریع به سمت پله ها رفتم تا یجوری فرار کنم!

به پایینِ پله ها که رسیدم تصمیم گرفتم ایندفعه جایی برم که کمتر تو دید باشم! خداروشکر اینجا هم خلوت بود.. کناری ایستادم و گوشیمو از جیبم دراوردم؛ ساعت 17:54 دقیقه رو نشون می‌داد.. خواستم دوباره بذارمش تو جیبم که زنگ خورد.. تماس رو که از طرف مامان بود وصل کردم:

- سلام مامان..

- سلام دخترم. چخبرا؟ حالت چطوره؟

- خبری نیست.. ممنون خوبم شما چطورین؟

- ممنون منم خوبم.. بهتری دختر مامان؟

- آره بابا خوبـم..

- خب خداروشکر.. زنگ زدم بگم اگه میخوای تا امشب بیام پیشت..

با دیدن چند نفری که داشتن از پله ها پایین میومدن، شروع کردم به قدم زدن تا ازونجا دور بشم ..

- بیمارستان نیستم مامان.. ظهر مرخص شدم..

- واقعا؟ چرا خبر ندادی؟

- امممم نمیدونم! خب لازم نبود..

چند ثانیه سکوت کرد.. 

- پس میام دنبالت، امشب بیای اینجا..

تو این دو سالی که مامان ازدواج کرده بود، چند باری خونـش رفته بودم! ولی در هر صورت زیاد اونجا رو دوست نداشتم..

- آخه...

- آخه و اما نداره.. هیچ بهونه ای قبول نیست.. کیف و کتابتم بردار؛ فردا خودم می‌برمت مدرسه..

نفسمو آروم بیرون فرستادمو قبول کردم:

- باشه مامان..

- پس هر وقت آماده بودی، خبر بده تا بیام دنبالت.. دیر نکنیا..

باشه ای گفتم خداحافظی کردم.. وقتی بیشتر دقت کردم، متوجه شدم تو محوطه ی دانشگاهم.. خواستم برگردم تا از طرف آرمان سوال و جواب نشم ولی جمعیتی که داشت از ساختمان بیرون میومد، مانعم شد!

هر چقدر بین جمعیت نگاه کردم، نتونستم آرمان رو ببینم.. فقط یه لحظه اون پسری که از تو کلاس با نیش باز نگاهم می‌کرد رو دیدمو با دیدنش سعی کردم جایی بایستم که دیده نشم..

بعد از یکی دو دقیقه که هنوزم خبری از آرمان نبود، گوشیمو از جیبم دراوردم تا باهاش تماس بگیرم.. یه بوق نخورد که جواب داد:

- آسا کجایی تو؟

- من بیرونم.. تو کجایی؟

- مگه قرار نبود تو همین سالن بمونی؟

- خب...گوشیم زنگ خورد؛ دیگه حواسم نبود همونطور اومدم بیرون..

- آهان.. الان دقیقا کجایی؟

به اطرافم نگاه کردم..

- من الان طرفای.. نزدیک ترین درخت به ورودی ساختمان..

- ...

چند ثانیه صدایی نیومد!

- الو.. الو.. 

بازم جوابی نداد!

- آرمان؟

یهو یه نفر دستشو گذاشت رو شونم! هین کوتاهی گفتم و با ترس برگشتم تا شخصِ پشت سرمو ببینم..

با دیدن آرمان که لبخند داشت، پوفی کردمو گفتم:

- دیوونه.. ترسیدم..

- عب نداره اینم تلافی اینکه یهو از کلاس زدی بیرون!

- خب حوصلم سر رفته بود..

همونطور که با هم به سمت خروجی می‌رفتیم گفت:

- اولش که خودت خواستی بیای؛ بعدشم قول داده بودی تو کلاس آروم و ساکت بشینی.. نه که هی آرمان آرمان بگی که حواس همه رو پرت کنی!

- آره والا.. حواس همه ی کلاس هم پرت شد و همه شنیدن جز تو!

دوباره اون پسره رو دیدم که چند قدم اونورتر ایستاده بود؛ دست آرمانُ کشیدمو گفتم:

- آرمان.. اون پسره رو میشناسی؟

به سمتی که نگاه میکردم، نگاهی کرد:

- کدوم؟

- همون که لباسش آستین کوتاهِ مشکیه..

- آهان سعیدُ میگی! از بچه های سال اولیه.. آدم باحالیه..

به آرمان نگاه کردم:

- دوستین با هم؟

- یکم میشناسمش.. چطور؟

- همینطوری پرسیدم..

از دانشگاه بیرون اومدیم و به سمت ماشین رفتیم...


- خب حالا کجا بریم؟

همونطور که کمربندمو می‌بستم گفتم:

- مامانم گف امشب میاد دنبالم برم اونجا!

کمربندشو بست و ماشین رو، روشن کرد..

- پس امشبُ مهمونی! خوشبحالت..

پوفی کردمو از پنجره بیرون رو نگاه کردم:

- چه خوشبحالی داره؟ من که...

دوباره جلوی در دانشگاه همون پسره رو دیدم! اونم یه لحظه متوجه من شد و چون سرعت ماشین یکم بیشتر بود، سریع رد شدیم و از دیدم خارج شد.

- بقیشو خوردی؟

سرمو برگردوندم و به آرمان نگاه کردم:

- هان؟

با تعجب نگاهی بهم کرد و گفت:

- فکر کنم نصف حرفتو یادت رفت!

سعی کردم حرفی که میخواستم بزنم رو به یاد بیارم:

- خب میگی خوشبحالت؛ منم میگم خوشبحالی نداره..

خندید و گفت:

- پس برم خونه؟

- آره دیگه..برم حاضر شمو  کیف و کتابمو بردارم..

چند دقیقه بعد که هنوز تا خونه راه زیادی داشتیم، به ترافیک خوردیم..

آرمان کلی کلافه شده بود:

- ای بابا.. خیابونو ببین.. چه خبرتونه بابا!

نگاهش کردمو گفتم:

- بقیه هم یکی مثل تو.. هر کس کار خودشو داره..

چیزی نگفت و خودشو با گوشیش سرگرم کرد؛ منم از پنجره بیرون رو نگاه میکردم..

اونطرف خیابون یه مغازه ی عروسک فروشی بود؛ همینطور عروسکا رو نگاه می‌کردم که رسیدم به یه خرس پشمالوی بزرگ! با دیدنش کلی حس خوب سراغم اومد..

- آرمان..

بدون اینکه نگاه از صفحه ی گوشیش بگیره گفت:

- چیشده؟

- اون خرسه رو نگاه کن..

سرشو بالا آورد و گفت:

- کو؟ کجاست؟

از پشت شیشه بهش اشاره کردم:

- اون سفیده که از همه بزرگتره.. تو مغازه ی اونطرف خیابون..

یکم سرشو خم کرد و گفت:

- آها.. نگاه کردم.. جز نگاه کردن، امر دیگه ای که نداری؟

لبخند دندون نمایی زدمو گفتم:

- واسم می‌خریش؟

دوباره به صفحه ی گوشیش نگاه کرد و گفت:

- مگه من دوست پسرتم که واست ازین عروسکا بخرم!

همه ی حس خوبم پرید و لبخند رو لبم ماسید! دوباره به همون خرس پشمالو و خوشگل نگاهی کردمو با لب و لوچه ی آویزون گفتم:

- اصلا نخر.. می‌رم واسه خودم دوست‌پسر میگیرم تا برام بخره..

آرمان با تعجب نگاهم کرد! البته که خودمم کمی متعجب و پشیمون 

بودم از حرفم!

شونه هامو بالا دادمو گفتم:

- چیه؟

ماشین جلویی حرکت کرد؛ آرمان هم دنده رو جا به جا کرد و گفت:

- هیچی.. خجالتم خوب چیزیه! آدم پیش عموش ازین حرفا می‌زنه؟ تا جایی که من میدونم همه یواشکی ازین کارا میکنن!

پوفی کردمو گفتم:

- ما غلط بکنیم ازین غلطا کنیم!

- آها آفرین.. این شد حرف حساب! دوباره هم ازین حرفا نگی که قلم پاتو خورد میکنم..

- عه؟ واقعا؟ من فکر کردم میخوای زبونمو از حلقومم بکشی بیرون!

سرشو تکون داد و گفت:

- اینم راه خوبیه!

به خیابون نگاه کردم.. اون عروسک فروشیه دیگه تو دید نبود. سرمو به پشتی صندلی تکیه دادمو چشمامو بستم..

 به حرف چند دقیقه ی پیشم خندم گرفت! من حتی با همکلاسیامم دوست نمیشدم چه برسه با یه پسر! یهو یه حسی خندمو به پوزخند غمگینی تبدیل کرد.. این که حتی با همکلاسیامم نمی‌تونستم دوست بشم، برام آزار دهنده بود.. نمی‌دونستم چرا دوری میکنم از همه! شاید بخاطر ترس!

آره.. می‌ترسیدم با همکلاسیام دوست بشم.. می‌ترسیدم ازینکه به کسی نزدیک بشم و روزی ترکم کنه، یا مجبور بشم ترکش کنم! این ترس، یه واقعیته.. من یه بار جداشدن و ترک کردن رو، از عزیزترین کسای زندگیم دیدم و حالا نمیخوام اینا برای خودم تکرار بشه؛ حتی از طرف یه دوست معمولی!

***

کتابامو که رو میز پخش و پلا بودن داخل کولم انداختم به همراه هر چیز دیگه ای که لازم داشتم.. گوشیمو از جیبم دراوردم و روی تخت نشستم.. واسه مامان پیام فرستادم که حاضرم و می‌تونه بیاد دنبالم..

چند دقیقه بعد کوله به دست، از اتاق بیرون رفتم آرمان داشت جلوی در سالن با تلفنش صحبت میکرد و من پایان مکالمش بهش رسیدم: 

- با کی حرف می‌زدی؟

با حالت متفکرانه نگاهم کرد و گفت:

- مگه تو باید دونه دونه تماسای منو چک کنی؟

پوفی کردم که با خنده ادامه داد:

- حرص نخور.. مامان لیلا بود..

همونطور که به سمت کاناپه ی مقابل تلوزیون می‌رفتم گفتم:

- حال بابا یحیی چطور بود؟

- خوب.. گفت فردا مرخص میشه..

لبخند زدم:

- چقدر خووب.

رو کاناپه نشستمو کنترل تلوزیونُ برداشتم.. تلوزیونُ روشن کردم که آرمان هم کنارم نشست..

- بزن کانال سه..

- حتما باز میخوای فوتبال ببینی!

لبخند دندونمایی زد:

- آره..

کنترلُ پرت کردم طرفشو گفتم:

- بیا بابا.. تلوزیون دیدنم به ما نیومده..

تو هوا گرفتش و کانال رو عوض کرد:

- فوتبال که خوبه.. انقد هیجان داره! یبار پاش بشینی میفهمی چی میگم..

-  ولی بنظر من اصلا چیز جالبی نیست..

همونطور که زل زده بود به تی‌وی گفت:

- حالا حرف نزن و این یه بارُ ببین!

به ناچار منم همراهش فوتبال رو تماشا کردم.. یکم که گذشت متوجه شدم اونقدراهم بد نیست! مخصوصا اون جاهایی که نزدیک بود گُل بشه و آرمان داد می‌زد، از هیجان زیادش به منم منتقل میشد! زیاد از فوتبال و بازیکناش سر در نمیاوردم و فقط علیه آرمان، گفتم که طرفدار تیم مقابل آرمانم! هی اون می‌گف ما می‌بریم و من میگفتم خواهیم دید.. خلاصه که یهو یه جاهایی از دهنم در می‌رفت و تو موقعیتای حساس جیغ میکشیدم..

- تو همونی هستی که میگفتی فوتبال جالب نیستا.. ببین از منم بیشتر هیجان داری!

خندیدم و گفتم:

- خب تا حالا اینطوری پاش ننشسته بودم!


بعد از یه نیم ساعت، چهل دقیقه ای، مامان بالاخره اومد دنبالم..

با صدای زنگ در، از رو کاناپه بلند شدمو کوله پشتیمو رو شونم انداختم..

- نتیجشو بهم بگیا.. اگه هم ببازی باید واسم اون خرس بزرگه رو بخری؛ گفته باشم..

خندید و گفت:

- باشه.. اونوقت اگه تو ببازی چی به من می‌رسه؟

کمی فکر کردمو با لبخند:

- آها.. اگه یوقت من ببازم، شما دوباره افتخار اینو خواهی داشت که یه روز دیگه همراهت بیام دانشگاه..

- نه بابا! خوب خوش گذشته ها..

خندیدمو به سمت در رفتم. همونطور که کفشامو می‌پوشیدم گفتم:

- فردا ظهر حتما بیای دنبالم..

به تلوزیون نگاه کرد:

- باشه؛ مواظب خودت باشی..

از آرمان خداحافظی کردمو از خونه بیرون رفتم..


مامان کنار ماشینش منتظرم بود..

به سمتش رفتم. لبخند زدمو سلام کردم؛ صورتمو بوسید:

- سلام دختر قشنگم.. خوبی؟

- ممنون خوبم..

- خداروشکر..

ماشین رو دور زد و سوار شد؛ منم جلو نشستم و راه افتادیم..

- چخبر از درس و مدرسَت؟

عینکامو از چشمام برداشتم..

- خوبه.. فعلا که یه دو روزی نشد برم..

- گواهی که گرفتی دیگه؟

همونطور که شیشه های عینکمو با دستمال‌کاغذی تمیز میکردم گفتم:

- آره آرمان واسم گرفته..

چند دقیقه بعد به مقصد رسیدیم.. با ماشین وارد حیاط شدیم.. حیاط خونشون، بزرگ بود و تو فصلش سرسبز بود و باصفا..

از ماشین پیاده شدیم.. با مامان به سمت پله ها رفتیم. اونطرف پله ها، یه درخت بزرگ بود که بخاطر پاییز و زمستون و سرما، همه ی برگاش ریخته بود.. به یکی از شاخه هاش، با طناب، یه تاب بسته شده بود.. از پله ها بالا می‌رفتیم که مامان گفت:

- تو نسبت به اشکان حس بدی داری؟

کمی فکر کردمو قبل ازینکه به خونه برسیم گفتم:

- نمیشه گفت ازش بدم میاد ولی خب.. خوشمم نمیتونه بیاد!

لبخند زد و گفت:

- ولی آدم خوبیه..

چیزی نگفتم.. خب حتما بنظر مامان آدم خوبی بود که باهاش ازدواج کرده بود دیگه! ولی دست خودم نبود؛ نمی‌تونستم حس خوبی نسبت بهش داشته باشم! حداقل حداقلش، میشد حسی نداشت:/

مامان در رو باز کرد و اول من وارد شدم..

وارد سالن که شدیم، آقا اشکان روبه رومون ایستاده بود.. بهم لبخند زد:

- سلام آسا خانوم.. خوش اومدی.

سعی کردم لبخند بزنم:

- سلام.. خیلی ممنون.

مامان جلوتر رفت و گفت:

- آراد هنوز نیومده؟

- همین الان باهاش تلفنی حرف زدم؛ گفت تو راهه..

نمیدونستم درمورد چه کسی حرف می‌زدن! همونطور ایستاده بودم که جناب اشکان گفت:

- آسا جان چرا هنوز ایستادی؟ بیا اینجا بشین..

به سمت یکی از مبلای تک نفره رفتم تا بشینم که مامان گفت:

- آسا اگه میخوای، برو کیفت رو تو اتاق بالا بذار و بعد بیا..

باشه ای گفتم و به سمت پله ها رفتم. بعد از رسیدن به بالا، به سمت همون اتاقی رفتم که هر وقت اینجا میومدم، محل اسکانم میشد.. 

کیفمو کناری گذاشتمو به سمت میز آرایش رفتم.. موهامو که پشت سرم بسته بودم، داشتن اذیتم میکردن و کم‌کم سرمو درد میاوردن.. شالمو برداشتمو موهامو باز کردم. دستمو زیرشون تکون دادم. نفس راحتی کشیدم و همونطور که موهام باز بود، شالمو رو سرم انداختم تا برگردم پایین..


تو سالن، مامان کنار شوهرش نشسته بود و داشتن با هم صحبت می‌کردن.. به سمت یکی از مبلا رفتم و نشستم.. آقا اشکان، مرد خوبی بنظر میومد.. سنش زیاد نبود.. چهره ی مهربونی داشت و معلوم میشد که خیلی خوش اخلاقِ.. ولی خب بازم اون ته ته قلبم یه حس ناخوشایندی نسبت بهش داشتم! هرچی باشه، واسه مامان من، جای بابا رو گرفته بود..

تو همین فکرای آزار دهنده بودم که آقا اشکان گفت:

- چخبر آسا خانوم؟ کم میای این طرفا.. ما از دیدنت خوشحال میشیما..

به مامان که لبخند داشت، نگاهی انداختمو گفتم:

- اممم.. با خودم میگم زیاد مزاحمتون نشم.. خب درساهم این روزا سنگین ترن؛ باید بیشتر واسشون وقت بذارم!

چقدرم که من درس میخوندم! مامان جای آقا اشکان جواب داد:

- این چه حرفیه.. مزاحم چیه دخترم! اینجا خونه ی خودته..

لبخند کوچیکی زدمو چیزی نگفتم..

چند لحظه بعد یه نفر، با سینی چایی وارد سالن شد. تو خونه خودمون، خدمتکار نداشتیم! به مامان که حواسش پیش من نبود، نگاهی کردم.. معلوم بود که از این زندگیش راضیه! 

آروم نفسمو بیرون فرستادم و از سینی که مقابلم گرفته شده بود چاییی برداشتمو تشکر کردم.. همون موقع صدای زنگ خونه اومد.. آقا اشکان از جاش بلند شد و همونطور که از سالن بیرون می‌رفت، گفت:

- حتما آرادِ..

هنوز نمیدونستم آراد کیه!

مامان هم از جاش بلند شد.. صداش زدمو گفتم:

- مامان؟ـآراد کیه؟

لبخندی زد و گفت:

- آراد پسر اشکانِ..

یکم تعجب کردم!

- مگه آقا اشکان پسر هم داره؟ چرا تا حالا اینو نمیدونستم؟

همونطور با لبخند گفت:

- نمیدونم!

اینو می‌دونستم که شوهر مامان، قبلا ازدواج کرده! ولی نمیدونستم که فرزند هم داره!  تا حالا هم ندیده بودمش! همون موقع، آقا اشکان به همراه شخصی که فکر میکنم همون آراد بود، وارد سالن شد.. مامان کمی جلوتر رفت و با خوشرویی گفت:

- سلام آقا آراد.. خوش اومدی!

به چهرش بیشتر دقت کردم؛ چقدر آشنا بود..

- سلام.. ممنون.

از لحن صحبت کردنش، میشد پی به سردی کلام و شاید غرورش بُرد!

انگار هنوز منو ندیده بود؛ از جام بلند شدم که متوجهم شد و بهم نگاه کرد.. قبل از هر چیز، از همون فاصله، متوجه رنگ چشماش شدم! سبز یا خاکستری؟ این شخص، همونی بود که اون روز تو مترو، نذاشت با کله سقوط کنم!

بازم مثل همون روز، زبونم بند اومده بود و نمیتونستم چیزی بگم! جالب اینجا بود که اونم چیزی نمیگفت و حتی سلام هم نمیکرد..

- آسا ایشون آقا آراد، پسر اشکان هستن..

به مامان نگاه کردم که بعد از پایان جملش، همونطور که به من اشاره میکرد، رو به آراد گفت:

- ایشونم آسا جان دختر من..

....