سلااام :)

ممنونم از همه ی کسایی که رمان رو دنبال می‌کنن ^___^


***

برای خوندن قسمت دوم :)

***

قسمت سوم


دلم میخواست هنوز بخوابم ولی مگه این آرمان میذاشت؟ مثل همیشه عین مگس کنار گوشم وزوز میکرد!

- آسا.. چقد میخوای بخوابی؟ بیدار شو دیگه! اینجا پارچ آب نیست که بیارم رو سرت خالی کنم..

خواستم پتو رو، رو سرم بکشم ولی همینکه دستمو تکون دادم، سوخت.. چشمامو باز کردمو به دستم و سرمی که بهش وصل بود نگاه کردم؛ از مدرسه به یادم اومد؛ اینکه اصلا حالم خوب نبود.. 

- بالاخره بیدار شدی؟

 آرمان که کنار تخت، رو صندلی نشسته بود؛ سر و وضعش مثل همیشه مرتب نبود!

به اطرافم، نگاه کردم:

- اینجا کجاست؟

صدام به زور در میومد و همینکه همین دو کلمه رو گفتم شروع کردم به سرفه کردن.. بدنم هنوز درد می‌کرد ولی کمتر از قبل؛ دلشوره و ضعفم هم بهتر شده بود.

- حالا میبینی که لجبازی سودی نداره؟ ببین صدات درنمیاد.. الانم انقدر خوابیدی که نمیفهمی اینجا کجاست!

بیشتر به اطرافم که یه اتاق نه چندان بزرگ بود، دقت کردمو به مغزم فشار آوردم تا فهمیدم جایی که هستیم بیمارستانِ..

- فهمیدی یا بهت بفهمونم؟

نگاهی بهش انداختم؛ مثل همیشه سر حال نبود! با همون صدایی که به زور درمیومد گفتم:

- فهمیدم..

سعی کردم تو جام بشینم.. آرمان هم کمکم کرد. 

- مامان لیلا کجاست؟

جواب سوالمو نداد!

- میدونی چقدر خوابیدی؟ 

به ساعتش نگاهی کرد و ادامه داد:

- الان ساعت ۹شبه.. از همون ساعت ۳ که آوردمت اینجا خوابی!

سرفه ای کردمو گفتم:

- میگم مامان لیلا و بابا یحیی کجان؟

یکم آبمیوه از بطریی که روی میز بود، داخل لیوان ریخت و گفت:

- همینجان..

نگاهی سرسری به اطرافم انداختم:

- کو؟ من که نمیبینم!

کمی از آبمیوه ی داخل لیوانشو خورد و گفت:

- میگم همینجان؛ بگو خب دیگه! مامان لیلا گفت هروقت بیدار شدی بهش بگم تا بیاد.

- پس بابا یحیی کو؟

چند لحظه سکوت کرد. به لیوان تو دستش خیره بودم:

- یه وقت با خودت فکر نکنی منم تشنه باشما..

- ها؟ عِه! راست میگیا..

بعد به سمت میز رفت..

- ظهر چرا نیومدی دنبالم.. 

سرفه ای کردمو ادامه دادم:

- با کلی بدبختی خودمو رسوندم خونه؛ داشتم می‌مردم! چرا کسی خونه نبود؟

لیوان آبمیوه رو به دستم داد:

- انقدر حرف نزن با اون صدات! بگیر بخور تا بهت بگم..

لیوانو ازش گرفتم، کمی از آبمیوه ی توی لیولن رو خوردم که گفت:

- صبح یه نفر از کرمان، به بابا زنگ زد؛

به یه نقطه ی نامعلوم خیره شده بود! نمی‌تونستم بفهمم که ناراحته یا ..

- امممم.‌. خب دقیقا نفهمیدم اون چـجوری به بابا گفت ولی فهمیدم که.‌.‌.‌.‌. یه قسمت از کارخونه آتیش گرفته...

تنها سوالی که با این جمله ها به ذهنم اومده بود رو با کلی استرس و نگرانی بیان کردم:

- الان.. بابایحیی... کجاست؟

نیم نگاهی بهم انداختو به لیوان تو دستش خیره شد:

- الآن حالش خوبه خداروشکر..

کلی نگران شدم! مخصوصا اینکه بابایحیی ناراحتی قلبی هم داشت و قبلا قلبشو عمل کرده بود؛ با نگرانی دوباره پرسیدم:

- واقعا حالش خوبه؟ میشه برم پیشش؟

نگاهشو ازون نقطه ی نامعلوم گرفت و بهم لبخندی زد:

- آره بابا حالش خوبه الآن.. حداقلش از حالِ تو بهتره!

نمی‌دونستم چرا حرفشو باور نمی‌کردم! لیوانو به طرفش گرفتم تا ازم بگیردش:

- پس بیا بریم پیشش!

لیوان رو ازم گرفت. بیشتر سرفه کردم؛ پتو رو کنار زدمو سعی کردم از تخت بیام پایین که جلومو نذاشت و گفت:

- آهای کجا؟

نگران نگاهش کردم:

- تا خودم نبینم حالش خوبه باور نمی‌کنم!

- ای‌بابا میگم حالش خوبه! اونی که حالش خوب نیس،الان تویی! از ظهر بالا سرت بودم؛ کلی هذیون گفتی! صد بار پرستار آوردم بالاسرت. الانم خوب نیستی، صدات در نمیاد؛ رنگو روی خودتو که نمیبینی مثل گچ سفیده. میخوای پاشی کجا بری با این حالت؟ 

- من خوبم بخدا.‌. مگه نمیگی همینجاست؟! اون سر دنیا که نمیخوام برم!

- همینجاست ولی فعلا حق نداری از جات بلند شی تا حالت بهتر بشه.‌.

نفسمو محکم بیرون دادم؛ واسه بابا یحیی کلی نگران شده بودم و دلشورم دوبرابر برگشته بود! تا خودم نمیدیدمش آروم نمی‌شدم.‌.

وقتی دید ساکت شدم و قصد لجبازی ندارم گفت:

- خیله خب.‌. تو همینجا باش؛ من برم مامان لیلا رو بگم بیاد پیشت که خیلی نگران بود.‌.

چیزی نگفتم؛ از اتاق که بیرون رفت، سریع از تخت پایین اومدم؛ تو سَرم انگار هوا داشت! بازم یکم چشمام سیاهی رفت و از دلشوره داشت حالت تحوع بهم دست می‌داد! ولی توجهی نکردم.. دمپایی های پایین تختو پوشیدم.‌. اصلا ازین لباسای گشاد و رنگِ صورتی زشتشون خوشم نمیومد! سِرممو که چیز زیادی هم ازش نمونده بود رو از آویزش برداشتمو همونطور که دستم گرفته بودمش، به سمت در اتاق رفتم. اول یکم سرَمو از لای در بردم بیرون.‌. سمت راستو نگاه کردم که یه پرستار و چند نفر دیگه تو راهرو بودن؛ سمت چپو که نگاه کردم، آرمان رو دیدم که پشت به من داشت می‌رفت! سریع از اتاق بیرون اومدمو پشت سرش، جوری که متوجهم نشه، دنبالش رفتم. تو راره به اندازه ی اتاق گرم نبود هرچند لحظه کل بدنم می‌لرزید!

وقتی به خودم اومدم که به سی‌سی‌یو رسیدیم، اشک تو چشمام جمع شد؛ می‌دونستم دروغ میگه.‌. وگرنه انقدر دلم شور نمیزد!

دیگه مهم نبود متوجهم بشه چون کاری نمی‌تونست بکنه.‌. پشت سرش تو راهروی بعدی که پیچیدم، مامان لیلا رو دیدم که تسبیح به دست رو یکی از صندلی های کنار دیوار نشسته. با دیدن آرمان از جاش بلند شد و با از جا بلند شدنش، من رو هم که زیاد با آرمان فاصله نداشتم دید.. من هم بهتر دیدمش. معلوم بود که کلی گریه کرده!

با تعجب و نگرانی صدام زد:

- آسا.‌.

آرمان متعجب برگشت و به من نگاه کرد؛ دو قدمی جلوتر رفتم. نمیدونم صدای گرفتمو شنید یا نه:

- تو که گفتی حالش خوبه!

گریم گرفته بود.‌. اگه واسه بابایحیی اتفاقی میوفتاد.‌.‌.‌

‌ یه آن دلم کلی واسش تنگ شد! از ذهنم گذشت، اگه دیگه نبینمش چی! با این فکر، طاقت نیاوردمو زدم زیر گریه.‌.‌.

مامان لیلا خودشو کنارم رسوند؛ دستمو گرفت. صداش می‌لرزید:

- دختر قشنگم گریه نکن .‌.‌ حتما حالش خوب میشه، اگه تو با قلب پاکت دعا کنی حتما حالش خوب میشه.‌.

اینو که گفت، شدت گریم بیشتر شد.‌.

آرمان هم که بهم نزدیک شده بود کلافه و با تشر گفت:

- چطور تو پشت سرم اومدی که من نفهمیدم! مگه نگفتم حق نداری از جات بلند بشی؟

همونطور با گریه نگاهش کردمو چیزی نگفتم.‌. دستمو از دست مامان لیلا بیرون آورد:

- مامان شما همینجا باش؛ من این لجبازو ببرم اتاقش تا حالش بدتر از اینی که هست نشده.‌.

مامان لیلا به زور لبخندی بهم زد و گفت:

- گریه نکن عزیزِ من.. اینطوری حالت بدتر میشه ها؛ اگه بابا یحیی تو رو اینطور ببینه که کلی ناراحت میشه.. تو واسش دعا کن، اون حالش خوب میشه.


آرمان دستمو گرفته بود و بدون اینکه چیزی بگه، راهی که اومده بود رو برمیگشت؛ تو اتاق سِرممو سرجاش آویز کردو کمکم کرد تا رو تخت بشینم.‌.

 طاقت این یکیو دیگه نداشتم! من که یجورایی پدر و مادرمو از دست داده بودمو از وجودشون در کنار خودم محروم بودم، دیگه طاقت از دست دادن بابایحیی رو نداشتم..

- سرمت تموم شده.. می‌رم پرستارو صدا بزنم..

آرمان از اتاق بیرون رفت.. تو جام دراز کشیدمو پتو رو، رو سرم کشیدم و تو دلم به خدا التماس می‌کردم.. بعد از چند دقیقه صدای در اتاقو شنیدم.. پتو رو کنار زدمو به پرستاری که جلوتر از آرمان وارد اتاق شده بود نگاه کردم؛ از سرُم دیگه ای که تو دستش بود، فهمیدم که حالاحالاها اینجا موندنیم!

پرستار بعد از تعویض سرمم از اتاق بیرون رفت..

آرمان رو صندلی نشسته بود و گوشیش دستش بود؛ حالا فهمیده بودم چرا انقدر سرو وضعش نامرتبه.. 

تا حالا انقدر کلافه و جدی ندیده بودمش! و تا حالا هم اونطوری با تشر بهم چیزی نگفته بود.. نگاه ازش گرفتم؛ چشمامو بستمو پتو رو دوباره رو سرم کشیدم.

***

صدای آشنایی رو میشنیدم! سرم درد میکرد و چشمام انقدر پف داشتن که کامل باز نمیشدن! چشمامو بستمو بیشتر به صدا دقت کردم:

- همینطوری ازش مراقبت میکنی دیگه آره؟

- .....

- می‌دونی که اگه بخوام می‌تونم حق حضانتشو ازت بگیرم!

- .....

- دیگه ایناهاش به تو ربطی نداره آقای مهران مهام! فعلا که این بچه تو بیمارستان افتاده و تو حتی خبر نداری چِش شده!

- .....

- آره.. سه روز دیگه بیای که به درد کی میخوره؟ اصلا تو کیِ و کجا به درد کسی خوردی؟ همش همین کار واموندت..

چشمامو بسته بودمو به مکالمه ای که فقط صحبتای یه طرفشو میشنیدم گوش می‌دادم.. البته که صحبتای بابا رو هم میتونستم حدس بزنم!

- آها.. خیله خب شما برو که کارت یه وقت لنگ نمونه!

چشمامو باز کردم. به مامان که نزدیک به در اتاق واستاده بود نگاه کردم.. چند وقت بود که ندیده بودمش! تلفنشو قطع کرده بود؛ وقتی متوجه شد که بیدارم، با نگرانی به طرفم اومد:

- آسا؟ خوبی؟

فقط نگاهش کردم؛ دلم نمیخواست هیچ حرفی بزنم! چشمامو بستم؛ صدام حسابی گرفته بود ولی از دیروز، بهتر بود:

- چرا اومدی اینجا؟

- چرا اومدم؟! بنظرت چرا اومدم؟ مثلا من مادرتم! فکر میکنی انقدر بی‌احساسم که حال تو واسم مهم نباشه؟

بغض کردم؛ حرفاش یجوری بود. طوری که دلم میخواست یه پوزخند بزرگ تحویلش بدم و بگم برگرد همونجایی که بودی!

- برو.. نمیخوام ببینمت.

دستشو رو سرم گذاشته بود و نوازشم می‌کرد؛ با بغض گفت:

- کجا برم؟ کجا برم وقتی نصف وجودم اینجا تو بیمارستانه؟

شاید، شاید واقعا حرفاش از ته دل بود ولی من نمیتونستم باورشون کنم.. بودنش جای اینکه آرومم کنه، بدترم می‌کرد؛

- برو.. برو.. نمیخوام ببینمت. تو رو خدا برو..

صداش می‌لرزید:

- تو نمی‌تونی حس یه مادرو درک کنی که اینطوری ازم میخوای برم..

باید به حرفاش پوزخند می‌زدم! نمی‌زدم؟

- تو هم نمی‌تونی منو درک کنی! مگه بابا چه بدی در حقت کرده بود؟ فقط همینکه گاهی نبود؟ نه..این دلیل کافی نیست.. تو خودخواهی.. تو یه خودخواهی..

اشکام از لای پلکای بستم بیرون میومد؛ هرچه‌قدر سعی می‌کردم خودمو توجیه کنم، نمی‌تونستم.. تو افکار خودم همیشه مامانو محکوم میکردم..

- می‌دونی تا حالا چند بار این حرفارو بهم گفتی؟

آهی کشید و ادامه داد:

- اگه می‌دونستم قراره انقدر ازم دور بشی، هیچوقت این کارو نمیکردم..

مگه حالا این حرفا فایده ای داشت؟ حالا که این کار رو کرده بود!

چقدر دلم میخواست، می‌تونستم الان تو بغل مامان می‌نشستمو کلی گریه می‌کردم.. 

دلم واسه بچگیام تنگ شده بود..

- آسا؟ چشماتو باز نمی‌کنی؟ نمیخوای مامانتو ببینی؟ یعنی اصلا دلت براش تنگ نشده؟

چرا.. دلم کلی واسش تنگ شده بود..ولی انگار با خودمم لج کرده بودم که جای اینکه محکم بغلش کنم و گوشه ای از دلتنگیمو رفع کنم، اینطور چشمامو بسته بودمو حتی نگاهشم نمیکردم!

- دلم کلی واست تنگ شده آسا..

چشمامو باز کردمو نگاهش کردم؛ رو صندلی نشسته بود و اونم چشماش پر از اشک بود.. دیگه طاقت نیاوردمو تو جام نشستم؛ از جاش بلند شد و بهم نگاه کرد.. با صدای لرزونی صداش زدم:

- مامان..

- جانِ مامان.. الهی قربونت بشم که اینطور صدای قشنگت گرفته..

کنار تخت واستاده بود، دستاشو به روم باز کرد و من هم بدونم لحظه ای مکث، همونطور که نشسته بودم بغلش کردم.. اونم محکم بغلم گرفت.. سعی کردم بغضمو مهار کنم.. حالا بیشتر میفهمیدم که چقدر دلتنگش بودم..

کل روز دومی که بیمارستان بودم، مامان پیشم موند.. یه عالمه برام حرف زد.. قصه هایی که تو بچگیام واسم میگفت رو تعریف کرد.. کلی خندیدیم و گاهی هم بغض کردیم؛ ولی در هر صورت، روز خوبی شده بود.. و تصمیم گرفتم که دیگه انقدر با خودم لجبازی نکنمو بیشتر از قبل به دیدن مامان برم چون حالا میفهمیدم که در کنارش بودن چقـدر می‌تونه خوب باشه..

***

سه روزی میشد که بستری بودم! حالم بهتر بود ولی بخاطر فشار پایینم که اون روز روی ۶ بود‌، انگار هنوز موندنی بودم! 

تو جام نشسته بودم. صبح که آرمان کلاس داشت و بیمارستان نبود، چند دقیقه مامان لیلا پبشم اومد ولی الان بیشتر از یه ساعت میشد که برگشته بود پیش بابا..

بابا هنوز تو سی‌سی‌یو بود ولی مامان لیلا میگفت حالش خیلی بهتر از قبلِ..

 از تنهایی کلافه شده بودم که بالاخره بعد چند دقیقه آرمان اومد.. همینکه قیافمو دید، با خنده گفت:

- سلام پفکی!

با ناراحتی جواب سلامشو دادم.. ازون لبخندای همیشگیش داشت؛ از همونایی که کلی حرصم می‌داد!

- خودتو تو آینه دیدی؟ شبیه پفک شدی!

اخم کوچیکی کردمو گفتم:

- بی‌مزه..

خندید:

- پاشو.. پاشو که الان حالت از منم بهتره! زود باش اون لباسای زشتو از تنت دربیار که خیلی بی‌ریخت شدی!

با حرص گفتم:

- عمت بی‌ریخته..

- باشه. بی‌ریخت عمه ی من.. تو زودتر پاشو که مرخصی. میخوام ببرمت یه جای خوب!

از اینکه بالاخره داشتم ازین زندان خلاص میشدم، کمی خوشحال شدم.. همونطور که از تخت پایین میومدم گفتم:

- مگه جای خوب هم داریم؟

به سمت در رفت:

- آرهـ.. کلی جای خوب تو دنیا داریم؛ فقط زودتر لباساتو بپوش و بیا بیرون..

- صبر کن.. بابایحیی حالش چطوره؟

- زود بیا بیرون..

اینو گفتو از اتاق بیرون رفت. سریع لباسای خودمو پوشیدمو رفتم بیرون؛

همونطور که دنبالش می‌رفتم گفتم:

- آرمان تو رو خدا بگو دیگه؟

با خنده گفت:

- چی بگم؟

با کلافگی گفتم:

- بابا یحیی..

جلوی در اتاقی ایستاد؛ همونطور که به در اشاره می‌کرد، با همون لبخندی که بهش میومد گفت:

- آوردنش بخش!

نزدیک بود از خوشحالی جیغ بکشم!

- دروغ!! کِی؟

- همین چند دقیقه پیش!

دیگه چیزی نگفتمو سریع درو باز کردم و پریدم تو اتاق.. مامان لیلا رو صندلی کنار تخت نشسته بود و لبخند داشت.

چشمای باز بابایحیی رو که دیدم، دیگه باورم شد که حالش بهتره.. سریع خودمو نزدیک تخت رسوندم. دستشو گرفتمو همونطور که همه ی اجزای صورتشو نگاه می‌کردم گفتم:

- بابا.. باباجونم خوبی؟

لبخند بی‌جونی زدو  فشاری به دستم داد:

- تو خوبی دختر بابا؟

با خوشحالی و کلی ذوق از شنیدن صداش، گفتم:

- آره خوبِ خوبم.. شما خوب باشین منم خوبم..

به مامان لیلا نگاه کردم؛ انگار تو این چند روز، چند سال به عمرش اضافه شده بود!

آرمان کنار من ایستاده بود:

- ان‌شاءالله تا دو، سه روز دیگه بابا هم مرخص میشه..

مامان لیلا نفسشو آروم بیرون داد :

- ان‌شاء الله.. 

بابا یحیی لبخند بی‌حالی زد و گفت:

- آرمان؟ مهران هنوز نمیاد؟

آرمان دستی به موهاش کشید:

- همین صبحی باهاش حرف زدم گفتش که اگه بلیط گیرش بیاد، فردا میاد ایران؛ وگرنه پس فردا حتما میاد.. 

مکثی کرد و ادامه داد:

- شماهم نگران نباشین.. من زنگ زدم به نماینده ی شرکت؛ گفتش خداروشکر خسارت چندانی وارد نشده و تونستن زود آتیش رو مهار کنن.. فقط نمیدونم این وسط اون شخصی که به شما زنگ زد و اونطور قضیه رو بزرگش کرد، کی بوده! آخه وقتی واسه آقای وزیری توضیح دادم، گفت اصلا اینطور نیست!

بابا یحیی نفس عمیقی کشید و گفت:

- ان‌شاء الله که همینطور باشه..

دقیقه ای در سکوت گذشت که مامان لیلا گفت:

- آرمان آسا رو ببر خونه تا یکم استراحت کنه..

آرمان حق به جانب گفت:

- نگاه کن تو رو خدا.. مامان جان آسا که این سه روز رو کلا استراحت کرده دیگه! یکی هم پیدا نمیشه که به فکر من باشه..

- حرف زیادی نزن بچه.. حتما دل بچم تو بیمارستان گرفته..

بهش نگاه کردم:

- نه مامان جون من همینجا می‌مونم پیشتون که تنها نباشین..

- نه دخترم برو خونه.. یه نگاهی هم به کتابات بنداز؛ فردا دیگه باید بری مدرسه!

لحظه ای چشمامو بستمو گفتم:

- وااای مامان من اصلا حال درس خوندن ندارم.. نگام کن هنوز حالم کامل خوب نیستاا..

بابا یحیی آروم خندید:

- عجب دختری هستی تو..

مامان لیلا نگاهم کردو گفت:

- نمیشه اینجا بمونی مادر.. بیشتر از یه همراه اجازه ی موندن نداره..

آرمان گفت:

- مامان بیاین تا شما و آسا رو ببرم خونه؛ خودم میام پیش بابا می‌مونم..

- نه مادر.. شما هم برو به درسات برس خودم پیش بابا می‌مونم.

هرچقدر آرمان از مامان خواست تا بیاد خونه، مامان مخالفت کرد.. 

یکم دیگه هم اونجا موندیم و چون وقت ملاقات نبود، قبل ازینکه مسئولین بیمارستان بیرونمون کنن، قصد رفتن کردیم..

***

وارد خونه که شدم، نفس راحتی کشیدمو گفتم:

- آخیــش.. این چند روز پوسیدم تو اون بیمارستان..

آرمان که کفشاشو دراورده بود، از کنارم رد شد و به طرف کاناپه رفت :

- ما رو هم این چند روز کُشتی تو اون بیمارستان.. حالا برو ببینم بلدی یه چایی درست کنی!

اولش خواستم مخالفت کنم اما با به یاد آوردن چیزی، تصمیمم عوض شد:

- جای اینکه بری بیمارستان پیش بابایحیی بمونی و مامان لیلا بیاد خونه‌ اومدی اینجا نشستی و دستور چایی میدی؟

کنترل تلوزیون رو از رو میز برداشت:

- بعله.. جنابعالی که این چند روز، کلا خواب بودی.. منِ بیچاره یه پام اتاق تو بود؛ یه پام پیش بابا یحیی.. الانم که دیدی‌ هرچی به مامان گفتم بیاد خونه تا من اونجا بمونم قبول نکرد.. می‌دونی که دلش اینجا بند نمیمونه! بعدشم، من امروز ساعت چهار کلاس دارم..

همونطور که به سمت آشپزخونه می‌رفتم، گفتم:

- آهان.. باشه‌، باشه.. قانع شدم. شما خستگیتونو در کنید.

خندید:

- فقط مواظب باش چاییاتو نسوزونی!

- مواظبم آقای بی‌نمک.


چای‌ساز رو روشن کردمو منتظر موندم تا جوش بیاد.. از تو کمد، بسته ی تی‌بگ رو دراوردم و از توش یکی برداشتم.. کی حوصله داره دو ساعت چایی دم کنه؟!

بعد از اتمام عملیات، لیوان چایی رو تو سینی گذاشتمو از آشپزخونه بیرون اومدم؛ به سمت آرمان که داشت تلوزیون نگاه می‌کرد رفتم که گفت:

- به‌بَـه.. عجب سریع! ناهار چی میخوری؟

سینی رو، روی میزِ جلوش گذاشتمو همونطور که به زور خندمو نگه داشته بودم، گفتم:

- نکنه منو دسته کم گرفتی؟ ... من که اصلا گشنم نیست..

و بدون اینکه لحظه ای صبر کنم به سمت اتاقم رفتم:

- چاییتم شیرینه ها! باز نگی حتما قند فراموش کرده!

لیوان چایی رو برداشت:

- باشه.. ولی تا اونموقع گشنت میشه ها..

وارد راهرو شدم و بلندتر گفتم:

- خیله خب.. هرچی خودت میخوری.

سریع به اتاقم رفتم. درو بستمو به در تکیه دادم؛ شروع کردم به شمردن:

-۱.... ۲....

به ساعت نگاه کردم که دوازده رو نشون می‌داد!

- ۳....

ای بابا چرا پس خبری نشد!

- آســـــــــا!!!

صدای فریادش نشون از این بود که نقشم عملی شده! لبخند گُنده ای زدمو در اتاقمو باز کردم. همین که سرمو بیرون بردم دیدم آرمان وارد راهرو شد:

- حسابتو می‌رسم!

اینو که گفت سریع درو بستمو قفلشو هم زدم.. صداشو میشنیدم:

- که چاییتم شیرینه آره؟ آب دریا ازون چایی که واسه من آوردی شیرین تره.. درو باز کن ببینم!

و محکم چند ضربه به در زد..

بلند، طوری که بشنوه، خندیدمو گفتم:

- مثلا درو باز کنم میخوای چیکار کنی؟ هان؟ گفته بودم تلافی می‌کنم!

به سمت تختم رفتم..

- بالاخره که از اتاقت میای بیرون!

دستامو بالا بردمو خودمو انداختم رو تختـم:

- هیچ کاری نمی‌تونی بکنی...

خندش گرفته بود:

- خواهیم دید.. الان مامان لیلا هم نیست که هواتو داشته باشه ها..

- برو بابا.. هرکاریم بکنی، باز بدتر تلافیشو سرت در میارم..

دیگه چیزی نگفت.. از جام بلند شدمو بعد ازینکه لباسامو عوض کردم، به سمت کتابام رفتم تا ببینم واسه فردا مدرسه چه خبره..

بعد از نیم ساعتی که خودم رو با کتابام مشغول کرده بودم، آرمان دوباره اومد پشت در:

- آسا.. نکنه بازم خوابیدی؟

کتاب زیستمو ورق زدمو گفتم:

- نخیر..دارم درسامو میخونم..

- پاشو بیا غذا رو آوردن..

- من گشنم نیست..

اینو که گفتم، دلم ضعف رفت! نمیدونم چرا مغز و شکمم با هم تفاهم نداشتن!

- چراا.. گشنم هست ولی..

- ولی چی؟ می‌ترسی بیای بیرون؟

از جام بلند شدمو همونطور که به سمت در می‌رفتم گفتم:

- آرمان اگه نقشه ای پیاده کنی به بابا یحیی میگما.. تازه بابامم فردا داره میاد؛ میگم حسابتو برسه..

خندید:

- بیا بیرون بابا.. کاریت ندارم؛ تلافی کردی دیگه!

آروم درو باز کردمو از لای در، بیرون رو نگاه کردم..

- مطمئنی کاریم نداری؟

درو کامل باز کردو گفت:

- آره.. بیا غذاتو بخور که این چند روز، از قبل هم مُردنی تر شدی!

با دقت به آرمان و به اطراف نگاه کردمو گفتم:

- ولی من بعید می‌دونم نقشه ای نداشته باشی!

برگشت تا به سمت سالن بره:

- الان نقشه ای ندارم ولی بعدا شاید!


وارد آشپزخونه که شدم، با دیدن بسته های روی میز گفتم:

- پیتزا؟ الآن؟

پشت میز نشست و گفت:

- آره! پس کِی؟ خودت گفتی هرچی خواستی بگیر.. اگه نمیخوای خودم زحمتشو می‌کشم.

رو به روش نشستمو یکی از بسته ها رو جلو تر کشیدم:

- نه بابا راضی به زحمت شما نیستم؛ خودم حسابی گشنمه..


زودتر از من غذاشو تموم کرد و از جاش بلند شد:

- من برم یکم بخوابم. تو زحمت جمع کردن میزُ بکش..

- مگه کلاس نداشتی؟

- کلاسم ساعت چهاره.. تازه الان یکو نیمه.

- آهان..

آرمان از آشپزخونه بیرون رفت و منم از جام بلند شدم تا میز رو مرتب کنم.

***

از حموم بیرون اومدم.. همونطور که حوله رو دور موهام می‌پیچیدم، به سمت اتاقم رفتم.. خونه ساکتِ ساکت بود و این یعنی هنوز آرمان خوابِ. 

ساعت سه بود و منم حسابی خوابم گرفته بود؛ رو تختم دراز کشیدمو گوشیمو از رو میز برداشتم.. شماره ی مامان لیلا رو گرفتم..

- سلام دخترم..

- سلام مامان جون خوبین؟

- ممنون مادر خوبم.. تو چطوری؟

- ممنون منم خوبم. بابایحیی حالش بهتره؟

- آره.. بابا از منم بهتره.. آرمان کجاست مادر؟ ناهار خوردین؟

چرخی زدم:

- اوهوم ناهار خوردیم.. آرمان هم تو اتاقش خوابه..

- فکر کنم گفت امروز کلاس داره ها.. یه وقت از کلاسش جا نمونه..

- نه.. ظهر یادش بود..

بعد ازینکه یکم دیگه با مامان صحبت کردم، گوشیو قطع کردمو چشمامو بستم..

تازه چشمام گرم شده بود که صدای آرمان نذاشت خوابم ببره:

- آسا.. آسا پاشو آماده شو که دیرم میشه..

بدون اینکه چشمامو باز کنم، فقط گفتم:

- باشه..

- اومدم آماده باشیا..

چند دقیقه بعد که باز تازه داشت خوابم می‌برد یهو آرمان بلند گفت:

- آســـااا

یهو چشمامو باز کردم؛ آرمان تو چهارچوب در ایستاده بود:

- ها؟ چیه؟

- مگه نگفتم آماده شی؟

تو جام نشستمو گفتم:

- تو میخوای بری کلاس؛ من واسه چی آماده شم؟

- نمی‌تونی خونه تنها باشی..

دستمو جلوی دهنم گذاشتمو خمیازه ای کشیدم:

- چرا نتونم؟ مگه گرگ میخواد بخورتم؟

- پاشو سریع آماده شو.. می‌دونی که اجازه نمی‌دم خونه تنها باشی..

پوفی کردمو از جام بلند شدم..

- خیله خب برو بیرون تا آماده شم..


بعد از چن دقیقه که تقریبا آماده بودم، آرمان برای دهمین بار صدام زد:

- آساا.. زود باش دیر شد!

- اومـــدم..

سریع شال زرشکی رنگی که بابایحیی واسم آورده بود رو، رو سرم انداختمو بعد از برداشتن گوشیم، از اتاق بیرون رفتم..

آرمان جلوی در واستاده بود:

- بدو دیگه..

کغشای اسپرتمو پوشیدم.. سریع بندشو یه دور، دور پام پیچیدمو گره زدم..

- بریم..

تو آینه ی آسانسور خودمو نگاه کردم.. از آثار سرماخوردگی، فقط یکم گرفتگی صدام مونده بود و اثری از اون پفی که باعث شد آرمان بهم بگه پفکی تو صورتم نمی‌دیدم..

تازه از خونه بیرون اومده بودیم و هنوز تو خیابون خودمون بودیم. یهو چیزی یادم اومد؛ رو به آرمان گفتم:

- الان دقیقا کجا میخوای منو ببری؟

بدون اینکه نگاهم کنه گفت:

- بیمارستان.

- ولی ساعت چهار وقت ملاقات تمومه!

یهو بهم نگاه کرد و گفت:

- راست میگی؟

- تو جلوتو ببین که نزنی بکشیمون!

سریع برگشت و به جلوش نگاه کرد..

- مطمئنی ساعت چهار تمومه؟

عینکمو با انگشتم یکم بالا بردمو گفتم:

- بعله مطمئنم.. خب میذاشتی خونه بمونم دیگه.. الان میخواست هفت دلِ خواب باشم..

- خونه که.. نمیشد، تنها بودی..

- خونه که نمیشد، بیمارستانم که نمیشه پس کجا.. 

یهو بهش نگاه کردمو گفتم:

- منم ببر با خودت دانشگاه!

با تعجب نیم نگاهی بهم کرد و گفت:

- مگه دانشگاه جای بچه هاست؟

اخم کردم:

- من بچه نیستم! دو سال دیگه هم قراره برم دانشگاه.. 

- اووو هنو کو تا دو سال دیگه؟ اینطوری هم که من درس خوندن تو رو می‌بینم، بعید می‌دونم دانشگاه قبول بشی... حالا می‌برمت بیمارستان؛ یه راهی پیدا میکنیم که بشه بمونی..

با لبای آویزون گفتم:

- من می‌رم دانشگاه؛ قبولم میشم، حالا میبینی..

بعد با حالت مظلومی ادامه دادم:

- برم بیمارستان، باید تو حیاط بمونم باز سرما میخورما..

خندید:

- آخه وزوزک.. من تو رو ببرم دانشگاه میخوای چیکار کنی؟ کجا بمونی؟

- قووول میدم تو کلاست، ساکت و آروم یه‌ گوشه بشینمو فقط نگاه کنم..

چیزی نگفت؛

- آرمان.. خواهــش..

- ای‌بابا.. آخه من تو رو ببرم اونجا، بچه های دانشگاه نمیگن این زشته کیه که آرمان با خودش آورده؟

با دست یکی زدم پس کلشو گفتم:

- زشت دختر عمتـه.. از خداتم باشه من باهات بیام؛

خندید و چیزی نگفت.. صداش زدم:

- آرمان؟

نگاهم نکردو بازم چیزی نگفت..

- آرمــان.. خواهــــش..

وقتی دیدم به حرفم گوش نمیده، با حالت قهر رومو به طرف پنجره برگردوندمو دیگه نگاهش نکردم. هر دومون ساکت بودیم .. همونطور که از پنجره، خیابون رو نگاه میکردم یهو متوجه شدم که مسیری که داریم می‌ریم، اصلا شبیه مسیر بیمارستان نیست!

با چشمای گرد، از خوشحالی، به آرمان نگاه کردمو آروم گفتم:

- داری منم می‌بری دانشگاه؟

از گوشه ی چشم نگاهم کردو سرشو تکون داد:

- اوهوم..

- وااای.. واااای.. مرسیییییییی!!

- آهای.. چرا جیغ می‌کشی دختر؟

با لبخند دندون نمایی فقط نگاهش کردم.. خندید و گفت:

- خیلی عجیبیا.. یبار بس که اخمویی و ناراحت نمیشه باهات حرف زد، باز یه بارم که اینطوری..

خندیدمو چیزی نگفتم..


با هم وارد دانشگاه شدیم؛ در طول راه تا ساختمان دانشگاه، خیلیا بهمون نگاه میکردن.. اولین بار بود اینجا میومدم و واسم خیلی باحال بود!

عین ندید بدیدا دور و ورمو نگاه می‌کردم..

- آهای آبرومو بردیا.. 

آروم خندیدمو گفتم:

- آرمان اینجا خیلی باحاله!!

- نترکی از خوشحالی! سریعتر بیا که الان کلاسم شروع میشه..

تند تر راه رفتم.. وارد ساختمان دانشگاه شدیم؛ باز سرم هی اینور اونور میشد و اطرافمو نگاه می‌کردم..

- آسااا..

سریع گفتم:

- ببخشید.. ببخشید..

و به جلوم نگاه کردم.. از پله ها بالا رفتیم:

- کلاست طبقه بالاست؟

- بیشتر کلاسا طبقه ی بالاست..

پله ها که تموم شد، وارد یه سالن بزرگ شدیم.. کلی دانشجو اونجا بود؛ طوری که هر لحظه بیشتر ذوق می‌کردمو هی با خودم میگفتم کاش منم الان دانشجو بودم! صدای شخصی که حالا نزدیک ما و رو به روی آرمان بود، منو از فکر بیرون آورد:

- بـهـ.. سلام داداش آرمان. رو به راهی؟

- سلام امید؛ ممنون. تو چطوری؟

- به خوبیت..

بعد به من که تا اون لحظه حس چغندر بودن بهم دست داده بود، نگاه کردو گفت:

- سلام عرض شد.

جواب سلامشو دادم که با خنده رو به آرمان گفت:

- معرفی نمیکنی؟ نکنه دوست دختر جدیدته؟

آرمان خندید:

- زهرمار.. مگه من مثل تو ام؟ 

بعد به من اشاره کردو گفت:

- ایشون آسا خانوم هستن.. برادر زادم..

اون شخص که حالا فهمیده بودم همون امیدیِ که گاهی آرمان ازش حرف می‌زد، آهانی گفت و با لبخند بهم نگاه کرد:

- ببخشید آسا خانوم.. از دیدنتون خوشوقتم.

سعی کردم بزرگونه رفتار کنم:

- خواهش می‌کنم؛ منم همینطور..

آرمان خندش گرفته بود:

- بهتره بریم کلاس تا استاد نیومده..

سه تایی وارد کلاس شدیم.. بعضیا با تعجب بهم نگاه می‌کردن! خب سن و قیافم کمتر از همه ی کسایی که اونجا بودن بنظر می‌رسید و منم اولین بار بود که اینجا میومدم!

تو ردیف دوم صندلی ها نشسته بودیم؛ طوری که آرمان سمت چپم و یه دختر که نمیشناختمش، سمت راستم بود.. 

صدای امید که بغل دست آرمان نشسته بود رو میشنیدم:

- چیشد که آسا خانوم گذرش به دانشگاه ما افتاد؟

آرمان لبخند زد و جواب داد:

- چمیدونم داداش.. خواستم بیام کلاس که از همون در خونه، پیچید به پر و پاچم که منم ببر.. انگار اینجا مهد کودکه!

با اخم و گله گفتم:

- عه! آرمان!!

بیشتر خندید؛ سرشو بهم نزدیک کرد و کنار گوشم گفت:

- این دختره که کنارت نشسته، همونیه که گفتم تابلو بازی در میاره هاا..

نگاهش کردمو پرسیدم:

- همون که میگی امیدُ دوست داره؟

- اوهوم..

به سمت دختری که کنارم بود نگاه کردم.. با من زیاد فاصله نداشت. داشت به دستای مشت شدش روی میز نگاه می‌کرد.. چهرش بانمک و مظلوم بود..

- انقد نگاش نکن دیگه.. شما دخترا کلا تابلویینا..

نگاهمو ازش گرفتمو به اطراف نگاه کردم.. کم‌کم داشت همه ی صندلیای کلاس اشغال میشد.. نمیدونم چرا هر کس وارد کلاس میشد، اول از همه منو می‌دید!

- آرمان اینا مگه آدم ندیدن؟

- آدم که چرا ولی بچه تو دانشگاه ندیدن..

- اه.. انقد بچه نگو دیگه.. هیفده سالمه هاا..

خندیدو گفت:

- خیله خب.. همچین میگه هیفده سال، انگار خیلی زیاده! به هرحال مطمئن باش اگه جای این شال قرمز، یه مقنعه ی مشکی می‌پوشیدی، هم چهرت بزرگتر دیده می‌شد، هم کمتر تو چشم بودی!

راست میگفتاا!

- خب چرا همون خونه بهم اینو نگفتی؟

ابروهاشو بالا بردو گفت:

- آخه اونموقع نمیدونستم قراره تو هم دنبالم راه بیوفتی بیای اینجا!

با اومدن استادشون، دیگه چیزی نتونستم بگم! حتا استادشونم اول از همه متوجه من شد ولی خداروشکر چیزی نگفت..

همه به جز استاد ساکت بودن.. هر کس سرش رو جزوش بود و داشت واسه خودش نکته برداری میکرد.. وسطای کلاس بود و حسابی حوصلم سر رفته بود! آروم، طوری که فقط آرمان بشنوه گفتم:

- آرمان من حوصلم سر رفته..

اصلا حواسش به من نبود و حتی صدامم نشنید! یکم بلند تر از قبل گفتم:

- آرمان؟

بهم نگاه کرد و آروم گفت:

- چیشده؟

- حوصلم سر رفته!

به رو به روش نگاه کرد:

- کاری از دستم ساخته نیست.. مجبوری تا آخر کلاس بمونی تا دوباره دلت هوس دانشگاه اومدن نکنه!

با ناراحتی سرمو پایین انداختم.. حوصلم بدجور سر رفته بود! طاقت نیاوردمو بعد از چند لحظه دوباره صداش زدم:

- آرمان؟

بازم متوجه نشد! بلند تر گفتم:

- آرمـان..


- آقای مهام اگه همراهتون میخوان، می‌تونن برن بیرون!

آرمان به استاد و بعد به من نگاه کرد و سری تکون داد.. وقتی دیدم قصد نداره چیزی بگه، سریع از جام بلند شدمو رو به استاد گفتم:

- ممنون..

قبل ازینکه به سمت در برم، آرمان آروم گفت:

- آسا..

سریع گفتم:

- قول میدم تو همین سالن بمونم تا بیای..

دیگه اجازه ندادم چیزی بگه و سریع به سمت در رفتم تا از زیر سنگینی اونهمه نگاه راحت شم.. بیرون که رفتم، نفس راحتی کشیدمو کنجکاوانه به اطراف نگاه کردم.. افراد کمتری نسبت به قبل تو سالن بودن.. 

چند قدمی برای خودم راه رفتم تا مگه چیز جالبی ببینم.. کاغذایی که به دیوار چسبیده شده بود، توجهمو به خودشون جلب کردن.. به سمتشون رفتم تا ببینم چی روشون نوشته! وقتی چیز جالبی دستگیرم نشد، پوفی کردمو برگشتم..

 رو به روم در یکی از کلاس ها باز بود.. کمی جلوتر رفتم تا بتونم داخلشو ببینم! از داخل، صدای صحبت میومد و معلوم بود که اونجاهم کلاسِ درسه .. سرمو یکم کج کردم تا شخصی که جلوتر از بقیه دیده میشد رو بهتر ببینم که متوجه شدم اونم داره به من نگاه میکنه!

ابروهام از تعجب بالا رفتن! یکم بیشتر سرمو کج کردم که دیدم یه لبخند دندون نما و گنده بهم زد!

 یهو صدای بلندی از داخل همون کلاس اومد:

- آقای بخشی اگه چیز خنده داری اون بیرون هست تا ما هم بیایم ببینیم!

...